سلطان محمود غزنوي پادشاه بزرگ افغان

د ملي تاريخ فلسفه :

ارواښاد قدرت الله حداد ((فرهاد))

سبكتگين پدر سلطان محمود به دين اسلام مشرف شد ونام پسر خود را محمود گذاشت ، پدر و پسر هر دو تاريخ خوان بودند ،چون به مزاج عمومي مى داشتند به كاميابيهاى بزرگ نايل شدند . نهضت غزنويان بعد از صفاريان دومين نهضت ملي اسلامي افغانستان محسوب مى شود ، در برخي نوشته ها اين مطلوب اّمده است ، همچنان در اسناد رسمي اين نيز ديده مى شود .
” سلطان محمود غزنوي سومين و مقتدر ترين فرمانروا اين سلسله ، حوزه ْ قلمرو خود را از غرب تا بخشهاى وسيع از ايران از شرق تارود گڼ توسيع داد .
وى طى هفده لشكر كشي به سرزمين هند سباط قدرت هندوان را در غرب رود سند بركنده و با افراشتن پرچم اسلام توانست قبايل افغان را به جرگه سپاهيان خود بكشاند.
گفتنى است كه در همين دوره بود كه افغانها همگي به دين اسلام گرويدند و به دوراز الهام و ازوى ديرينه به نحوى مشخص و روشن در تاريخ مطرح شدند “.((گزيده ْ اسناد سياسي ايران و افغانستان)).
در تاريخ كامل ايران چنين مى خوانيم :
” سبكټين چند مرتبه بخاك هند لشكر كشيد و باهندوها جهاد كرد پنجاب رابگرفت ، همچنين بست و قصدار را تحت امر خود در اّورد و بقدرى متانت از خودشان داد . كه افغانان مطيع او گشتند . در سال 384 كه دولت سامانى مراتب ضعيف و زوال مى پيچمود نوح بن منصور از سبكټين استمداد خواست و او هم باپسرش محمود بخراسان اّمده ابو على سيمجور و فايق راشكست دادند ، محمود از طرف نوح حكمران نيشاپور گرديد و سبكټين درسنه 387 وفات كرد .
محمود بزرگترين پادشاه غزنوى بر خراسان استيلا يافت اّن بلا د را از دست سامانيان خارج ساخت ،سپس قهستان بدست او افتاد در سال 393 هجري سيستان را گرفت چند بار به هند لشكر كشيد ايكل خان ترك را كه قصد خراسان داشت بكلى متهدم نمود و بر ماورالنهر مسلط گرديد سپس بلاد غور را فتح كرد. احكام اسلام را در اّن حدود هجري ساخت در سال ٤٠٧ ديار خوارزم را جزء متصرفات خود نمود و در سنه 416 هجري قصد سومنات كرد و پس از فتح اّن حدود و بدست اّوردن غنايم زيادت سومنات را هم بشكست ويك قسمت اّن را بغز نه اّورده در عتبه مسجد قرار داد .
در سال ٤٢٠ ” رى ” وحدود اّن را از مجدالدوله ديلمي گرفت .”
اكنون گفت و شنيد سلطان محمود با مجدالدوله ديلمي : از كتاب تاريخ سياسي تاريخ كامل ايران ص191 اسلام مى خوانيم .
بيشتر گفتيم سبكټين امير عادل و سلطان محمود پسرش از تاريخ اّگاه بودند . ” از كارهاى بزرگ محمود اين بود كه نفوذ بويهان را از “رى” و ديار جبل برانداخت و جون مجدالدوله فرمانرواى”رى” را بگرفت و دسټير كرد .
از اّن پس محمود مجدالدوله را بحضور اّورد و گفت : مگر شاهنامه نخوانداى و تاريخ شاهان قديم را نداني . مگر تاريخ طبري نخوانده اى تاريخ مسلمانان را ندان ؟
مجدالدوله گفت : چرا ؟
محمود گفت : كار تو بتاريخ خوانده نمي ماند .
از اين شرح معلوم مى شود كه محمود تاريخ مى دانست و اّن را به كار مى بست خلاف اّن بزرگان دولت هاى اخير افغانستان كه تاريخ نمى دانند ، و نمى توانند ، حكمروايي كنند پس از خارج استمداد مى جويند .
سلطان محمود افغان غزنوي ايلك خان ترك را كه قصد خراسان داشت از بيخ وبن كند پس چرا او را ترگ مى گويند ؟ اهل بويه كه از پا انداخت . به هند رفت و سرزمين هاى افغان را يك كاسه ساخت .
او به فردوسي اعتناء ڼرد زيرا فردوسي نمى دانست محمود كيست ؟ محمود افغان بود
گفت وشنود محمود با فردوسي : در تاريخ سيستان اّمده است :

Be the first to comment

Leave a Reply

Your email address will not be published.


*