نردبان

د ملي تاريخ فلسفه :‏

ارواښاد قدرت الله حداد ((فرهاد))‏

نردبان:‏
هفتادوسه سال پيش در كابل تولد شدم در كابل با كابليان بزرگ شدم كابل را خوب مى شناسم كوچه ها و بازارهاى ‏اّن رابلد بودم .‏
مردم كابل مهماندار مردان مرد بودند( زهر گوشه يى كه درويش و صاحب حالى مى اّمد كابليان او را خدمت مى ‏كردند اين قصه دراز است كه در هر كوچه متصرفي مى بود و اّن يك فقير ژنده پوش از حال رفته و تارك دنيا بود ‏
همچنان مردم كابل بزيارت اوليا به غزني مى رفتند و كودكان خودرا باخود مى بردند كه روحانيت بزرگان در بچه ‏ها كه مردان فردا بودند اثر كند . و اين گفته فردوسي درست بود :‏
كودك چو لب از شير مادر بشست‏
زگهواره محمود گويد نـــــــــــــخست‏
من هم در جمله اين كودكان باكسيكه اّشنا شدم سلطان محمود غزنوي بت شكن بود . قدرى در مكتب چيزى از مو ‏سپيدان بهمه حال نردباني بود كه شناخت محمود زابلي را ميسر ساخت هر قدركه سالهاى زنده گاني بلارفت ‏سلطان محمود غزنوي رابهتر شناختم اما همت اّن نبود كه اثرى بنويسم در سال هاى واپسين اندك ناروا در باره او ‏شنيدم ناچار معلومات خود را از متن كتبيكه داشتم جمع كردم و تحليل و شناخت خود را براّن استوار كردم و چند ‏صفحه نوشتم اگر چه سخت مايوسم از فردا كه كار ناتمام تمام شود و همين سبب بود چند صفحه نوشتم كه اين ‏فرصت هم براى نسل اّينده ما نخواهد بود .‏
ما زميخانه عشقيم گدايانى چــــــــــــند‏
باده نوشان و خموشان و خروشانى چند‏
سلطان محمود مردى بود مسلمان ، افغان ، مدني ، دانشمند و جوانمرد برين نردبان هر قدر خواستند بالا رفت . از ‏همه بيشتر مرگ او مرا به حيرت رسانيد و حيرت همان مقامى است كه بيدل گفته است .‏
دل حيرت اّفرين هر سو نظر گشاييم درخانه هيچ كس نيست اّينه است و مايم‏
از بخت شوريده چنين است .‏
روز سوم عقرب سال ١٣٨٢ برابر ٢٥ اكتوبر ٢٠٠٣ ميلادي در شهر واشڼتن هزاران نفر جمع شدند بر بوش و ‏اعضاى كار او فرياد كشيديد كه عراق و افغانستان اشغال شده اند . براى حرص و ثروتمند شدن چند نفر . بوش ‏مارا فريب داد عسكر امريكايي ازين دو كشور برايند .‏
امريكايها مى گفتند اعلاميه استقلال ، قانون اساسي ، حقوق بشر ، ديموكراسي ما چه شد ؟
درين گرد اّمدن از سراسر جهان مردم بودند مگر افغان نبود . مرا شعر حضرت ابوالمعاني بيدل ياد اّمد از گفتار ، ‏طولاني باز اّمدم و اين ادبيات را اّوردم .‏
تيغ
نفس بو الهوسان بردل روشن تــــــــــــــــــيغست‏
شــــــــمع افروخــــته را جنبش دامن تيغت
شيشه را سركشي خويش نشانده است بخون‏
گــــــــردن بى ادبـان رارگ گردن تبغست‏
منت سائه اقبال زاّتش كـــــــــــــــــــــــــــــم نيست‏
گرهــــــــما بال گــــــشايد بسر من تيغست‏
خاك تسليم صبر كن درين خاك هــــــــــــــلاك‏
تونــــــــدارى سپـــر و در كف دشمن تيغت‏
عكس خو نيست فرو ريخته از پيكر شخص‏
گرهمه اّينه ســـــازند زاّهن تــــــــــــــــيغست‏
تا مخالف ز موافق قدمى فاصله نــــــــــــيست‏
در گلو اّب چـــــو استاد زرفتن تيغـــــــست‏
كوه از ناله و فرياد نمى اّسايـــــــــــــــــــــــــــــــــــد
چكند برســـــر اين پاى بلا من تيغـــــــــست‏
ذوالفقار دېر است اّنكه قطع كند امــــــــــــــــل‏
ورنه مـــــقراض هم از بهر بر بدن تيغــــست‏
سطر خونى زپرافشاني بلبل بسمل خوانديــــــــم‏
كه گر از خويش روى جاده روشتن تيغست‏
زين ندامت كه بوصلى نرسيدم بــــــــــــــــيدل
هــــــــــــــــر نفس در جر تادم مردن تيغست‏
من دايم در وسوسه مى باشم كه فردا استاد اگر پرسد چه دارى ؟ ومن خاموش و بى جواب باشم .‏
بيك روزه رنج گدايى نـــــــــــــــــــــيرزد‏
همه گنج محمود زابلستانـــــــــــــــــــى‏
خجسته درگه محمود زابلى درياست
كدام دريا كازا كرانه پيدا نـــــــــيست‏
حسن ختام نردبان همين بود .‏

Be the first to comment

Leave a Reply

Your email address will not be published.


*